آرشامآرشام، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

آرشام کوچولو

کوچولوی خواب آلود من

عزیزم این عکس وقتی که خوابت میاد و میخوای بازی کنی برای همین هی خمیازه میکشی . مادر به فدات بخواب دیگه گلم   دوست جونای من میشه حالا که دوستم دارین بهم رای بدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   اینجا باید رای بدین اما از شنبه . تو نظرات باید رای بدین http://koodakeman91.niniweblog.com/post203.php یادتون نره ها.   ...
26 مرداد 1391

عکس های 5 ماهگی گل پسر

خوابدتن را ببین که پستونک را د ر میاری از دهنت وقتی خسته میشی از خوردنش  ادامه مطلب با عکس های آرشام یادت نره الهی فدات بشم امروز 7 مرداد و دیگه راحت میتونی اینحوری به مدت طولانی بلند بشی. ببین خودت تعجب کردی تا میخوابی اینجوری به خودت کش و غوس میدی خودتو تو بالش فرو میکنی اما نمیتونی غلت بزنی و حرصت در میاد آخرش ببین چه محکم کیف خاله آنا را گرفتی و اخم کردی که کسی فکی نکنه که میتونه بگیرتش ازت. آرشام بعد از بیدار شدن دراز میکشی رو بالش تا میرم آـشپزخونه و میام میبینم اینجوری شدی و همینجوری هم پیش میری تا پاهات میره آسمون وای آرشام گذاشتمت تو تختت این ب...
22 مرداد 1391

مسافرت به بابل خونه مامان سامره

آقا پسر گل مامان چهارشنبه 11 مرداد با بابایی رفتیم به سمت بابل خونه مامان سامره . آخرین بار شما 40 روزت بود که اونجا بودی و اینبار 134 روزت بود که رفتیم اونجا. اقطار را توی راه کردیم و بعد دوباره راه افتادیم شما توی راه خیلیآقا بودی و اصلا شیطونی نکردی و راحت خوابیدی قربونت برم من. این عکس برای اول راهه و بقیه را تو ادامه مطلب میزارم:     پ صبح با مامان سامره رفتیم بیرون میبینی چه ناز میخندی؟ اینجا هم داری حاضر میشیم که شب ( پنجشنبه)بریم خونه دایی مامان یعنی دایی حسام میبینی چطور به عروسک دایی امیر خیره شدی تازه نمیدونی وقتی شروع میکنه به خوندن شما چی کار میکردی همه مرده بودی...
22 مرداد 1391

تولد مامان سمانه و تولد آرشام

عزیزم 8 مرداد تولد مامانی بود. خیلی خوشحالم امروز من علاوه بر یک زن بودن ارزش والای یک مادر بودن را تجربه کردم و تو این حس قشنگ را به من بخشیدی. ممنونم از تو و از خدای خوبم که راضی شده از فرشته به این نازی بگذره و اونو به من هدیه بده. خیلی خوشحالم امروز قشنگ ترین روز تولدم بود آخه امروز تو پیشم بودی. امروز بابایی عمو مهدی و عمو عباس و عمو حسین  خاله ها  رار دعوت کرده بود و خاله نیوشا هم از بابل اومده بود تا تولد مامانی را جشن بگیریم کیک خرید و یک مهمونی عالی بود . شب با کمک شما شمع عای روی کیک را فوت کردم و بابایی شما را از بغلم گرفت و رفت تو اتاق و اومد دیدم تو دست شما  بابای 2 تا کادو جدا است. بابایی کادو خودش را ...
10 مرداد 1391

واکسن 4 ماهگی گل پسری

عزیزکم سلام به روی ماهت آقای گل من ، بله آقای گل من . آخه شما دیگه مردی شدی برای خودت 4 ماهت تموم شده و وارد 5 ماه شدی و صبح( اول مرداد) با بابایی رفتیم واکسنت را زدیم اینقدر آقا بودی فقط وقت آمپول زدن یکم گربیه کردی تا رفتی تو بغل بابایی آروم شدی. وزن آخر 4 ماهگی : 6650 قد آخر 4 ماهگی : 64 فدات بشم اینقدر امروز آروم بودی . واکسن 2 ماهگی یکم بیحالت کرده بود اما این واکسن برات خیلی خوب بود و مثل همیشه میخواستی بازی کنی . ای پسر شیطون عکس ها را گذاشتم ادامه مطلب این عکس برای قبل .اکسن روبروی مرکز:  اینم برای بعد از ظهر واکسنت: میبینی همیشه میخوای شیطونی کنی ...
1 مرداد 1391

نمایشگاه ارگانیک و رستوران

سلام پسر گلم داری روز به روز بزرگتر و شیرین تر میشی عزیز دل مامان امروز (جمعه) صبح با بابایی رفتیم نمایشگاه محصولات ارگانیک و شما برای دومین بار به نمایشگاه رفتی. بعد از کلی گشتن ظهر شد و ما هم تصمیم گرفتیم بریم رستوران و نهار بخوریم. جلوی رستوران تو ماشین به شما کامل شیر دادم که اول پسر کوچولوم سیر باشه 15 دقیقه ای تو ماشین نشستیم و بعد از اینکه شما غذاتو خوردی رفتیم داخل رستوران (نائب) اونجا قشنگ تو کریرت آروم نشستی و بهمون میخندیدی و با کوچکترین بازی میخندیدی تا اینکه غذا را آوردن. به محض آوردن غذا و اینکه شما دیدی ما غذا میخوریم و به شما توجه نمیکنیم شروع کردی به گریه و نق نق و تا بغلت میکردیم آروم میشدی. خلاصه امروز نهار را من و باب...
30 تير 1391

دو روی سکه(گریه و خنده)

" پسرک ناز من، عیدی نو بهار من ، دوست ندارم اصلا گریه هاتو ببینم برای همین زیاد  از گریه هات یادگاری ندارم اما تا دلت بخواد از خنده های شیرینت یادگاری دارم عزیز دلم. امیدوارم زندگی هم به تو به همین زیبایی بخنده . "   ...
22 تير 1391

10 روز پنجم زندگی پسر نازم

پسر گلم رفته نمایشگاه کتاب و کلی کتاب خریده برای خودش. فدای پسر کتاب خونم بشم کتاب هایی که خریدی و بقیه عکسها تو ادامه مطلب ...   و البته چند تا cd لالایی و خاله ستاره چیه مامانی دعوا داری؟؟؟؟؟؟ خوب دوست دارم ازت عکس بگیرم اینجا اگر گفتی به چی خیره شدی؟؟؟؟؟ آفرین به تو. اینو که روشن میکنم ساکت میشی و تا خاموش میشه تو روشن میشی اینجا هم رو تخت مامان و بابا خوابیدی. مگه خودت تخت نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فدای دست و پای کوچولوت بشم تا میذارمت روی تخت به عکس مامان و بابا خیره میشی. با بابایی جمعه رفتیم برات کلی لباس خریدیم و اینو پوشیدم...
28 ارديبهشت 1391